|
يادداشت 11 ( فضيلتهاي فراموش شده از کتاب دیار و همدیاران(استاد محمد حسن ابریشمی ) |
|
|
|
|
نویسنده کاظم خطیبی
|
|
۱۴ اسفند ۱۳۸۸ |
شرح حال و شمهاي از گفتارهاي مرحوم حاج آخوند ملا عباس تربتي (1288-1362 قمري / 1350-1322 شمسي در تربت حيدريه؛ مدفون در زاويه غربي غرفه صحن نوِ حضرت ثامن الائمه (ع)، به قلم فرزند بزرگوارش زندهياد حاج شيخ حسينعلي راشد (دانشمند و خطيب بزرگ و از مفاخر جهان اسلام) در مدت يك ماه (اوايل تير تا 5 مرداد 1354) در كتابي با عنوان فضيلتهاي فراموش شده، در 85 صفحه، به رشتة تحرير درآمده است. اين كتاب، با ديباچه 85 صفحهاي دوست و نويسندة همديار ما، آقاي جلال رفيع، اول بار در سال 1369 در شمار انتشارات روزنامة اطلاعات به چاپ رسيده و اكنون، آبان 1388، چاپ بيست و نهم آن به بازار آمده است
***يادداشت 11فضيلتهاي فراموش شده شرح حال و شمهاي از گفتارهاي مرحوم حاج آخوند ملا عباس تربتي (1288-1362 قمري / 1350-1322 شمسي در تربت حيدريه؛ مدفون در زاويه غربي غرفه صحن نوِ حضرت ثامن الائمه (ع)، به قلم فرزند بزرگوارش زندهياد حاج شيخ حسينعلي راشد (دانشمند و خطيب بزرگ و از مفاخر جهان اسلام) در مدت يك ماه (اوايل تير تا 5 مرداد 1354) در كتابي با عنوان فضيلتهاي فراموش شده، در 85 صفحه، به رشتة تحرير درآمده است. اين كتاب، با ديباچه 85 صفحهاي دوست و نويسندة همديار ما، آقاي جلال رفيع، اول بار در سال 1369 در شمار انتشارات روزنامة اطلاعات به چاپ رسيده و اكنون، آبان 1388، چاپ بيست و نهم آن به بازار آمده است. تعدّد تجديد چاپ دلالت برآن دارد كه شرح احوال و كردار و گفتار اين عالم و عارف واقعي، از زبان و قلم دانشمندي محبوب، تا چه حد مورد توجه و استقبال عام و خاص قرار گرفته است، بايد هم سخن از دل برخاسته، دربارة شخصيتي كمنظير، دلنشين باشد. عارف و عالمي كه فارغ از همة زخارف دنيوي، در آموختن و آموزش مباحث دين و دانش، در آن شرايط سخت و نبود بسياري از امكانات، لحظهاي غافل نبوده است. پنج روز هفته را براي كسبِ رزق حلال در مزرعهاش (واقع در كاريزك ناگهاني، 17 كيلومتري شرق تربت) شخم و شيار ميكرد، و پنجشنبه و جمعه پاي پياده، با توبرهاي از كتاب، به شهر ميآمد و به كسب علم و آموختن، در مدرسة حاج يوسفعلي در نزد اساتيد ميپرداخت و باز ميگشت. هيچگاه از مطالعه غافل نبود، حتي در مزرعه بُغچة كتاب همراهش بود، و ضمن بيل زدن از همسرش ميخواست كه محفوظات وي را با متن كتاب مقابله كند. اغلب روزه بود، در شبانه روز يك وعده خوراك ساده و سبك ميخورد؛ قوي بنيه بود، كاهگل، و برف اندازي، پشت بام خانه، ساخت و تعمير و بنايي منزل و مسجد را شخصاً انجام ميداد؛ هيچگاه دروغ نگفت و از رياكاران پرهيز ميكرد. با برپايي مشروطه، از تأسيس شوراي شهر و انجمن ده، كه درخواست عضويتش را كرده بودند، با تمجيد ياد ميكند، و ايجاد آن را ماية آبادي و رضاي خدا و خلق بر ميشمارد، اما به سبب رسوخ شخصي خبيث و ناباب در ميان اعضاي شوراي شهر، در مؤثر بودن شوراي شهر با چنين تركيبي، ترديد كرده و مسئوليت عضويت را نپذيرفته است. صاحب اين قلم (محمدحسن ابريشمي)، با آنكه شصت سال از عمر خويش را با كتاب و مطالعه سپري كرده، اعتراف ميكنم كه سواد چنداني ندارم و تنها در برخي از رشتهها كتاب شناس، و تا حدي صاحب نظر، شدهام. بر همين اساس ميتوانم بگويم: در بين كتابهاي اخلاقيِ معاصر كه خواندهام فضيلتهاي فراموش شده از اغلب آنها جذابتر و تأثيرگذار تر در تقويتِ نيروي ايمان و توكل به خداي تعالي يافتهام. به همين دليل همواره مطالعة آن را به بسياري از كسانم توصيه كرده و نسخ زيادي از آن را هديه داده، و اخيراً نيز 110 نسخة آن را در همايش جامعة تربتيهاي مقيم تهران (در روز جمعه 8/8/1388، مقارن با ميلاد مبارك امام هشتم، و روز يكشنبه 8/9/1388) به حاضران اهدا كردهام؛ در اينجا هم با توصية صميمانة با تأكيد، مطالعة كتاب ارزشمند فضيلتهاي فراموش شده را به همة همدياران و مسؤلان و مديران امور شهرستان ، و احياناً آنهايي كه با ضايع كردن حق و حقوق خلق خدا جيبهايشان را پر ميكنند، پيشنهاد ميكنم. مطالب فضيلتهاي فراموش شده براي جوانان بسيار مفيد و تأثيرگذار است و نكات بسيار آموزندهاي براي نسل جوان دارد. به خصوص واجدين حق رأي - در انتخابات اعضاي شوراها و انجمنهاي اسلامي شهر و روستا، اعم از اداري و صنفي و غير آن - كه بايد با دقتِ تام و با تحقيق در گزينش برترين افراد مُدّبر، با دين و دانش، و با پدر و مادر نجيب و متقي، و به اصطلاح لقمة حلال خور، به خرج دهند تا مبادا افرادِ رياكارِ حرافِ خبيث به اين تشكلهاي اسلامي راه پيدا كنند؛ چون با فريب و نيرنگ حقوق مردم و بيتالمال را ميخورند و ماية ويراني و عقب ماندگي ديار ما ميشوند. در اينجا به اختصار نكات و دقايقي آموزنده و شمهاي از گفتارهاي بسي دلنشين آن عالمِ عارفِ عاليقدر- از زبان و قلم شيواي فرزند دانشمندش، زنده ياد حاج شيخ حسينعلي راشد - را نقل ميكنم: پدرم، از لحاظ بدن، مرد نيرومندي بود. قامتِ متوسطِ معتدلي داشت با استخوان بندي محكم و اعصاب و عضلات قوي، گوشت و چربي زيادي در بدنش نبود. دندانهايش تا آخر عمر سالم بود ]...[ كاهگل را با بيلهاي سنگيني - كه من آن بيلها را هنگامي كه خالي بودند با زحمت بلند ميكردم - چنان آسان بر روي بام ميپراند كه ما بخواهيم يك ريگي را بپرانيم ]...[ مقداري از بام همسايه را هم كه متصل به بام خانة او بود كاهگل ميكرد ]...[ و چون زمينش را شيار ميكرد هميشه از زمين خود را به طرف زمين مجاور - كه ] متعلق به[ همساية ملكش بود- ميداد ]...[ هيچگاه برف خانهاش را در كوچه نميريخت، و ناودان خانهاش را به كوچه نميگذاشت، و ما را نهي ميكرد كه در جوي آب كه به خانههاي مردم ميرود چيزي نشوييم، و تعليم ميداد كه بر ديوار خانة مردم خط نكشيم و از درختي شاخهاي نشكنيم و از بستههاي هيزم كه مردم براي فروش ميآوردند سيخي، حتي براي خلال دندان، نكشيم و از بورياي مسجد همچنين؛ و ديوار مسجد را با چراغهاي روغني چرب و سياه نكنيم، و آب دهان و بيني در كوچه و خيابان نيندازيم، و از ميان زمينهاي كِشتة مردم نرويم و زراعت آنها را پامال نكنيم ]...[ در همة عمرش با كسي دعوا نكرد، كسي را دشنام نداد، به روي كسي فرياد نكشيد، هرگز غيبت احدي را نكرد، هرگز دروغ نگفت، هرگز خلف وعده نكرد و آزاري به كسي نرساند، در منبر هرگز به كسي گوشه و كنايه نزد ]...[ هرگز كسي را تكفير نكرد، هرگز كسي را تفسيق ] متهم به فسق و فساد[ نكرد ]...[ با آن همه نمازي كه در همة عمر ميخواند در پيشانيش برآمدگي جاي سُجده نبود (ص 113-115، با اختصار در محل ]...[ نقطه چين). مرحوم حاج آخوند «پنج روز از ايام هفته را به زراعت ميپردازد» در روزهاي پنجشنبه «اول ظهر، نماز ظهر و عصرش را ميخواند و پياده ] از كاريزك ناگهاني به تربت[ راه ميافتد، به خانة عالمي كه متن كتابهاي فقه و اصول را در نزد او ميخواند وارد ميشود ]...[ . شب جمعه و روز جمعه تا ظهر، از آن آقا به اندازه يك هفته - ازكتابهايي مانند معالم و قوانين در اصول، و شرح لمعه و شرايع در فقه - درس ميگيرد و ظهر جمعه پس از اداي نماز، به سوي ده باز ميگردد و از فردا به كار زراعت خود، و در ضمن آن به حاضر كردن درسها، ميپردازد تا پنجشنبة ديگر» : مادرم ميگفت: پدرت مرا با خودش به مزرعه ميبُرد و كتاب را به دست من ميداد كه از روي آن، آنچه از بر ميخواند، گوش بكنم، و او متن بعضي از كتابها را همچنان كه بيل ميزد يا كار ديگري ميكرد ميخواند و من از روي كتاب گوش ميدادم ... (ص 150). از خصوصيات ديگرش اين بود كه با آن حد ايمان و زهد و عبادت، در وطن دوستي به حد كمال بود، و چون در ميان طايفة ما خواندن شاهنامه مرسوم بود، و گمان ميكنم حالا هم باشد ] يعني مرداد 1354؛ گمان مرحوم راشد درست است، و هنوز هم روستا زادگان همدورة ما- چون حاج شيخ اباصلت اسدي اهل قلعه نيزاوه - حتي هر شب شاهنامه ميخوانند و خيلي ابيات آن را حفظ كردهاند[ . مرحوم حاج آخوند شاهنامه را خوانده بود، و گاهي پيش ميآمد كه چند بيتي از شاهنامه براي ما ميخواند و ديدگانش پر اشك ميشد. مردي بود هم بسيار متدّين و هم وطن دوست. علاقة مادرم و ما به پدرم بيش از آنكه علاقة زن به شوهر و فرزند به پدر باشد علاقهاي از سِنخ علاقة مريد به مراد بود ]...[ پدرم هرگز به هيچ يك از ما راه و رسم دنياداري نياموخت ]...[ شوق مفرطي به دانش اندوزي داشت، هم براي خودش، هم براي فرزندانش خواه پسر يا دختر. خودش هر زمان كه فراغتي داشت به مطالعه ميپرداخت، و به هر كس كه ميرسيد- هر چند طلبهاي بسيار جوان و مبتدي بود- به قصد چيز فهميدن، يا به او چيز ياد دادن، مطلبي را بر سبيل استفهام عنوان ميكرد ]...[ هيچگاه خودستايي نداشت و در حضور ديگران از خود يا فرزندانش، بر سبيل ستايش، چيزي نميگفت و وقت ديگران را با سخن گفتن دربارة فرزندانش يا خودش نميگرفت ]قابل توجه و عبرتآموز براي خيلي از همدياران ما كه در گفتگوهايمان عادت به خودستايي كرده، و در ديدارهاي فردي و جمعي مكرر، آن قدر از گذشته و حال خود تعريف ميكنيم كه مخاطبان خسته و از تكرار آن فرسوده ميشوند[ . گاهي اگر كسي چيزي ميپرسيد، مثلاً راجع به من ]مرحوم راشد[ ميپرسيد چه طور است؟ به همين اندازه ميگفت: مادّه (استعداد) خوبي دارد اگر كار بكند ]...[ اين ايراد را بر من داشت كه ميگفت: تو سوء ظَـنَّت زياد است، و اين تعريف را ميكرد كه ميگفت: از اين خوشم ميآيد كه حسينعلي ريا ندارد ... (ص 143، 144). هنگامي كه مشروطه به پا شد، مرحوم آخوند ملا كاظم خراساني ] 1255-1329 قمري / 1218-1290 شمسي[ كه در كار مشروطه وارد شده بود در جمله احكامي كه براي همة شاگردانش- كه علماي ولايات ايران بودند- صادر كرده بود، حكمي هم به مرحوم حاج شيخ علي اكبر ]جَدّ خانوادة مجتهدي [در تربت نوشته بود؛ و به موجب آن دستور، مرحوم حاج شيخ علياكبر رئيس انجمن شهر تربت گرديده بود؛ و چون ميخواستند براي هر يك از بلوك تربت- كه داراي نايب الحكومه بود- انجمن محلي تأسيس كنند براي رياست انجمن محلي بلوك زاوه، يا جلگة زاوه، پدر مرا در نظر گرفته بودند. مرحوم پدرم ميگفت كه: از طرف انجمن شهر نامهاي براي من آوردند كه رياست آن انجمن را قبول كنم. من از آورنده يا آورندگان نامه پرسيدم كه انجمن چيست و مشروطه يعني چه و ميخواهند چه كار بكنند؟ او يا آنها به من جواب دادند كه: آقايان علما در نجف ديدهاند كه دولتي بايد باشد و ماليات و سرباز بايد گرفته شود تا نظم مملكت برقرار باشد ]...[ . مرحوم حاج آخوند ميگفت: اينها را كه شنيدم با خود گفتم: اين همان آرزويي است كه هر مسلمان مُتدَيِّن دارد، چه بهتر از اين. پس از آن پرسيدم: اعضاي انجمن شهر كيانند؟ اول نام حاج شيخ علياكبر را بردند. ديدم او كه خوب است؛ پس از آن ديگري را نام بردند، او هم آدم خوبي بود؛ سومي را نيز ميشناختم، خوب بود؛ اما چهارمي يا پنجمي بود كه وقتي نامش را بردند، من او را ميشناختم، كه آدم خوبي نبود. به فكر فرو رفتم و با خود گفتم: اگر مقصود اين است كه آنها ميگويند اين آدم در اين ميان چه ميكند؟ آيا وجود او نيز منشأ اثري هست يا نيست؟ اگر نيست چرا او را جزو جمع آوردهاند؟ و اگر هست در جايي كه اين آدم باشد من ميدانم كه در آنجا كار خوبي انجام نميگيرد. از اين رو دعوت آنها را رد كردم و آنچه اصرار كردند نپذيرفتم (ص 158). در هيچ جنجال و آشوب، هر چند كه در ظاهر به نام دين بود، وارد نگشت. عضو هيچ حزب نشد و در كار مشروطه دخالت نكرد، و به حدي هوشيار بود كه هرگز كسي نتوانست او را فريب بدهد، و همگي متحيّر بودند كه حاج آخوند با اين همه زهد و عبادت كه به كلي از كار دنيا جداست چه طور است كه اين همه عاقل و هوشيار است؟ بسيار مؤدب بود، و توجه به روح و قلب مردم داشت و ميدانست كه هر سخني يا حركتي چه اثري در روح مردم دارد(ص 115). مرحوم حاج آخوند گاهي هم مطايبهها و لطيفه گوييهايي داشت، از جمله- شايد همان سال اولي بود كه مرا براي تحصيل به مشهد برد- ميگفت: طلبه، اول كه وارد مدرسه ميشود تا كُلَّهي (غوزكِ) پايش در خريّت فرو ميرود. كم كم خريّت بالاتر ميآيد تا به زانويش برسد. باز بالاتر ميآيد تا به كمرش ميرسد. باز بالاتر ميآيد تا به گردنش برسد. پس از آن بالا ميآيد تا از سرش بيرون ميرود. چنانكه ملاحظه ميشود در اين مطايبه حكمتي نهفته است، ولي او مطلبي را مي گفت، وا ميگذاشت تا خود انسان نتيجهگيري كند، و خودش به طور صريح نتيجه را ذكر نميكرد، و مثلاً نميگفت شما بايد برسيد به حدّي كه خريّت از سر شما بيرون برود ]...[ در آن زمان تراكتور نبود، با گاو آهن زمين را شيار مي كردند، و حالا هم در زمينهايي كه وسعت زياد ندارد اين كار با گاو انجام ميگيرد. به اين جهت يكي از عوامل پنجگانة زراعت گاو بود و هست. پس در كار زراعت گاو عاملي است مهم و با ارزش. از شخصي نقل ميكرد كه دربارة فرزندش ميگفته: اين پسر ما راضي است كه گاو زراعتي ما بميرد تا او بُلكَش (قلوهاش) را بخورد(ص 145). زنده ياد حاج شيخ حسينعلي راشد، در ضمن نگارشهاي بسي شيرين و شيواي خويش، از آداب و رسوم محلي، شيوة زراعت و آبياري، خورد و خوراكها و غير آن سخن ميگويد و گاه واژههاي گويشي تربتي - چون «بُلك» به معني گُردَه يا كليه، و «كُلَّه» به معني غوزك پا در شرح مزبور- به كار برده كه ستودني است. در شرح احوال مادرش نيز نكات در خور توجهي در اين باب و اشارههايي به آداب و سنن و شيوة زندگي ديار ما دارد: ... مادر من اهل دهي بوده است در سه كيلومتري جنوب شهر تربت به نام «مِزگِرد». پدرش، مرحوم آخوند ملا علياكبر، ملاي محل بوده و داراي باغي، و مزرعهاي، و اسبي، و تفنگي؛ و در كار دادو ستد نيز وارد بوده است. خويشاوندان مادري من اغلبشان از لحاظ صورت زيبا، و از لحاظ پيكر خوشاندام، و از لحاظ سخن گفتن خوش بيان بودند؛ ولي البته به لهجة محلي سخن ميگفتند و برآنها حالات و صفات شهري غلبه داشت و خانهها و اثاث زندگي آنها نيز شبيه خانهها و اثاث زندگي شهر بود. لكن در رشادت و جلادت و نيروي بدني و استعداد روحي، و هوش و ذكاوت، مردم كاريزك بر بيشتر مردم آن نواحي برتري داشتند. مادر من به اندازهاي سواد داشت كه قرآن و كتاب دعا را، كه داراي اِعرابند، ميخواند. اما شعرها و مثلهاي محلي ] ضربالمثلها؟ شايد هم «مَتَلها» به معني افسانههاي كوتاه و شيرين محلي باشد[ ، كه آنها را امروز فرهنگ عاميانه يا فولكور مينامند، فراوان ميدانست و هر مطلبي كه ميگفت يك مثل يا شعر همراه آن، يا براي بيان مقصود، ميگفت. باز عمهاي داشت كه زن زيبايي بود و عمر درازي كرد و او از افسانهها و وقايع تاريخي كه در عمر خود ديده بود و شعرها و مثلها و اصل و نسب تمام مردم تربت و خانوادههاي آنها، كه همه را ميشناخت، يك دايرة المعارف محلي بود (ص 149). پدرم در همة مدتي كه در تربت بوديم در وضع زندگي ما تغييري نداد و شكل زندگي ما همان بود كه در كاريزك بود (ص 161)؛ مادرم نيز به راستي زني سازگار، و قانع، و بيتوقع و زحمتكش بود، و خود پدرم او را به اين صفات ميستود. در هفتاد، هشتاد سال پيش از اين ] 1274-1284 شمسي[ در شهرستان ما، مردم متوسط الحال چون دختري را شوهر ميدادند در جز و مهرية او، كه غالباً آب و زمين بود، چند من ظرف مس و يك دست فرش نيز قرار ميدادند. اين يك دست فرش عبارت بود از چهار قطعه نمد، كه دو قطعه آن كوتاهتر و پهنتر بود، و به آنها ميگفتند «سرانداز»، چون يكي را در بالاي اتاق ميانداختند و يكي را در پايين، و دو قطعة ديگر باريكتر و بلندتر بود - مانند قاليهايي كه براي راهروها ميبافند- و به آنها ميگفتند «بازو»، در اينجا ]تهران[ ميگويند «كناره»، كه در دو طرف در طولي اتاق گسترده ميشد ... ( ص 163). مرحوم شيخ علياكبر (مجتهدي) عقيدة مفرطي به مرحوم حاج آخوند ملا عباس پيدا كرده و از وي ميخواهد كه از كاريزك به تربت نقل مكان كند، با اين استدلال كه «ترويج دين بر شما واجب است و اين كار در شهر بيشتر مُيسَّر است» كه ميپذيرد و در نيمة آبان 1289 (12 ذيقعدة 1328) به تربت نقل مكان ميكند، به نوشتة مرحوم حاج شيخ حسينعلي، پيش از عزيمت: پدرم در آن سال، پس از آنكه خرمنها و پاليزها را جمعآوري ميكرد و، آذوقة زمستان حيوانها را از يونجة تابيدة خشك شده - كه آن را در محل ما ميگويند بِيْدَه- و از كنگرهاي خشك بيابان و از كاه در انبار جمعآوري كرد، و زمينهايي كه بايد بكارند شيار كرد و تخم پاشيد و آب داد و ماله كشيد، و به قول روستائيان نسق زراعي را تخته كرد ]...[ و آنچه قابل انتقال به شهر بود از فرش و ظرف و رختخواب و لباس و كتاب و مقداري آرد و هيزم و روغن و گوشت قورمه شده و پارهاي خوردنيهاي ديگر از قبيل: كدو، برگه زرد آلو ] در تربت «كِِشتَه» ميگويند[ ، لواشك آلو، كشك، ماست خيكي و انواع بُنشَن و گندم بلغور شدة در شير پخته ] در تربت «بُلغُور به شير» گويند[ و پياز و امثال اينها- كه خوراك روستائيان است در فصل زمستان - همه را جمع و بستهبندي كردند و در روز دوازده ذيقعده كاروان «خانه كوچي» ما از كاريزك روانة تربت گرديد و در آن روز پنج سال و چهار ماه و چند هفته از عمر من گذشته بود. مادرم راضي نبود كه ما به تربت برويم براي آنكه در ده زندگاني نسبتاً وسيع و مرفهي داشتيم. خانة ما، كه پدرم خودش ساخته بود، خانة نسبتاً وسيعي بود. اتاقهاي متعدد و حوض آب بزرگ و باغچهها و درختاني داشت، و چون زندگي كشاورزي داشتيم، بيشتر آنچه مورد حاجت است- از گوشت تازه و گوشت كنسرو شده و شير و ماست و روغن و تخممرغ و ميوههاي سر درختي و پا درختي و انواع حبوب و مانند اينها را - خود داشتيم و حاجتي نبود كه فرضاً كاسهاي به دست بگيريم و چند سير ماست از بقالي بخريم، يا نان و گوشت را از نانوايي و قصابي خريداري كنيم ]...[ در دِه دست و پاي ما باز بود. در بهار و تابستان از شير و ماست و سرشير و قيماق گوسفندان، و در زمستان از شير ماده گاوي كه داشتيم شير و ماست تازه ميخورديم. هنگام عصر كه گاوها و الاغها را براي آب خوردن به سوي كاريز ميبردند ما بچهها الاغ سواري ميكرديم. در آخر زمستان كه گوسفندها ميزاييدند، بره و بزغالهها را در بغل ميگرفتيم، و از شير مادران آنها براي ما فَلَه- كه در اينجا آغوس ] ؟آغوز[ ميگويند- درست ميكردند. هنگام بهار كه كنگرهاي تازه ميخواستند سر از زمين برآورند، با چوبهايي - كه يك سر آنها تراشيده و پهن و تيز كرده بودند و به آن ميگفتند چِگَل - در نزديك هر بوتة كنگر، به زمين پوك شده و نمناك، فشرده ] فشار داده[ كنگر نو رسته را با ريشه از زمين بيرون ميآورديم. همراه زنها براي چيدن سبزي به صحرا ميرفتيم و بوي عطر انواع سبزيهاي صحرايي فضا را معطر ميساخت. سبزيها را ميپختند، آنها را در ميان خمير آغشته به روغن نهاده براي ما قطاب ميپختند، و آشهاي كشك خوش طعم و معطر درست ميكردند. چون ميوهها ميرسيدند از درختان توت و زرد آلو و گوجه و آلو، و از پاليزها خيار و خربزه آنچه ميخواستيم مي خورديم. هنگامي كه خوشه هاي گندم هنوز در شير بودند، و دانهها سفت نگشته بود، آنها را روي آتش كباب ميكردند و بر آنها نمك ميپاشيدند و ميخورديم، و بسي لذت داشت. بعد از تيغ زدن خشخاشها و گرفتن شيرة آنها، دانههاي خشخاش را از ميان قُبَه ] كوكنار[ هاي آنها، كه هنوز سبز و تازه بود بيرون ميآورديم و در كف دست ريخته ميخورديم. در موقع خرمن كوفتن بر گردونه ] : گاو بَردُو[ سوار ميشديم و گاوها برگرد خرمن ميچرخاندند. چقدر لذيذ بود آن كاسههاي بزرگ سفالين پر از نان خورش كه هنگام غروب به محل خرمن يا پاليز ميآوردند و در آن هواي آزاد - كه عطر گندمها يا بوتههاي خربزه يا هندوانه در آن پخش شده بود- ميخورديم. چقدر مطبوع بود آن نيمروها و خاگينهها كه هر روز از تخمهاي تازة مرغان، در آن روغنهاي كرة معطر اعلا، كه خود تهيه كرده بودند، براي ما ميپختند. چقدر گوارا بود آن دوغها كه در هنگام تُلُم زدن به ما ميدادند و سر ميكشيديم، و آن كره ] : مِسكَه[ ها كه از روي دوغ گرفته ميشد و با نان ميخورديم. هفتهاي يك بار در خانة ما خمير ميكردند و تنور بر ميافروختند و نان و تافتُون و كماج و قِلفتي و فطير ميپختند. هر كدام با عطري و طعمي و لذتي، با روغن و بيروغن، در زمستان كشمش و مويز داشتيم، شيرة انگور داشتيم برگه خشك شده زردآلو ] كِشتَه[ و لواشك آلوچه داشتيم، سنجد داشتيم. شكنبههاي قورمه داشتيم، هويج ] :زردك[ و شلغم و چغندر و آشهاي گوناگون مخصوصاً آش خمير ] در گويش محلي «آش لَخشَك»، در متون قديم: بغرا، آش بغراخاني [ با كشك داشتيم، فقط حلوا جوزي نداشتيم ]...[ سمنوي شب عيد و حلواي روغن جوشي شبهاي برات همه پر از لذت و بوي و طعم مطبوع بودند ... ( ص 55-151). ملاحظه ميفرماييد كه زنده ياد راشد با دقت شيوة زندگي، خورد و خوراك روستايي را در چهار فصل سال بازگو كرده، و در پي آن شرح مبسوطي نيز دربارة سنت و مراسم پسنديدة شب برات در ديار ما نقل كرده است. صاحب اين قلم آرزو ميكند كه اگر عمري باقي باشد به ثبت و ضبط خيلي از چيزهاي خوب ديارمان بپردازد؛ انجام اين كار، به لحاظ تَرك و دوري حدود نيم قرني از ولايتمان، برايم بسي دشوار است، اما اميدوارم كه فرهيختگان و اساتيد و دانشجويان مقيم ديارمان، با مراجعه به معمرينِ بازمانده از نسلهاي پيشين، اعم از مردان و زنان، در اين باب به تحقيق بپردازند؛ اكنون كه مدرنترين وسايل ثبت و ضبط در دسترس است ميتوان خيلي از چيزهاي خوب و فضيلتهاي فراموش شده را از آنان جويا شد و بازتاب داد و منتشر كرد، اعم از سنتها، آداب و رسوم ايام شادي، اعياد و سوگواريها، شبهاي برات، باورها، مَتَلها، واژههاي گويشي، شيوههاي زندگاني روستايي، روشهاي كشاورزي و امور باغباني و آبياري و اصطلاحات مربوط، اسامي رستنيهاي كوه و دشت و كشتزارها، پخت و پز، صنايع دستي و ابزارها، نام پرندگان و حشرات و غير آن كه هنوز در يادها و اذهان برخي باقي است. اين چيزهاي خوب گوشههايي از فرهنگ گذشتة ديارماست كه حتماً بايد ثبت و ضبط شود، همان سان كه مرحوم راشد، با حافظة خارقالعادة خويش، به خيلي از آنها اشاره كرده است. همدياران مقيم تهران نيز ميتوانيم به آنهايي كه ذوق و شوق پژوهش در اين باب را دارند، كمك كنيم. اگر چه دوري از يار و ديار گَرد غربت بر حافظههايمان پاشيده و خيلي چيزها از ياد رفته است اما با تحريك اذهان ميتوان غبار فراموشي را زدود. مثلاً، صاحب اين قلم خيلي از واژهها و اسامي پديدههاي محلي را از همدياران مقيم تهران پرسيدهام كه خيليها بعد از تأمل، يا حتي دو سه روز بعد، آن واژه يا نام پديده را به خاطر آوردهاند. از باب نمونه مشخصات پرندهاي در باغهاي نواحي تربت را به اين شرح: به اندازة گنجشك، با رنگ سياه و سفيد، شبيه سوسلينگ اما با دُم و پاهاي كوتاهتر، با آوازي خاص كه وجه تسمية آن در گويش تربتي بر گرفته از همان صدا يا آواز اين پرنده است، نام آن پرنده در ديار ما چيست؟ مشخصات اين پرنده را، براي بيست نفر از همدياران تحصيل كردة مقيم تهران - با سن و سال بين، 60 تا 75- بر شمرده و نام پرنده را جويا شدهام. باور كنيد هيچ يك از آنان نام گويشي اين پرنده را به ياد نياوردند. تنها يكي از آنان(آقاي دكتر محمد هاشميان، پزشك جراح) گفت: بايد ريسُوك باشد، كه خيلي به نام گويشي آن در ديار ما نزديك است. همين مشخصات پرنده را در همايش (شبانگاه هشتم آبان 1388) جامعة تربتيها - ضمن خطابة نيم ساعتي خود با معرفي و هديه كتاب فضيلت هاي فراموش شده - براي هفتاد نفر همدياران حاضر تعريف كرده و نام گويشي پرنده را از جمع پرسيدم، تنها يك نفر (آقاي حاج محمد درخشنده) گفت: چرخ ريسُوك است. پاسخ كاملاً درست، و « چرخ ريسُوك» اسم پرندهاي با آواي خاص است كه در منابع لغت فارسي قديم با نام «چكوك» و «چكاوك» آمده و اكنون «چكاوك» مصطلح است. نام گويشي «چرخ ريسوك» برگرفته از آواي پرنده است كه همدياران ما به صداي چرخ و دوك پنبه (يا پشم و ابريشم) ريسي تشبيه كردهاند، و چكوك و چكاوك نيز به اصطلاح «نام آوا» است كه ظاهراً آواي پرنده به صوت ناشي از ريزش قطرات آب، يعني چِكَه تشبيه شده و شايد مأخوذ از واژة فارسي گويشي چغوك به معني گنجشك، يا هر دو از يك ريشة صوتي، است. باري، دوست همديار، آقاي محمدرضا خسروي كتاب واژههاي گويشي زاوه را در دست چاپ دارد، اما ان شاءَالله ديگر همدياران فرهيخته ما در باب ديگر مباحث و موضوعات فرهنگ عامة ولايتمان به پژوهش خواهند پرداخت- و از امثال آقاي محمد درخشنده كه دايرة المعارف زندهاي از واژهها
[1] . حسينعلي راشد، فضيلتهاي فراموش شده، با مقالهاي از جلال رفيع، تهران، انتشارات اطلاعات، چاپ اول 1369، اين كتاب در 176 صفحه چاپ شده، كه نگارنده با نقل مطالب آن، شمارة صفحات همين چاپ را آوردهام. اما چاپ بيست و نهم آن 232 صفحه، مشتمل بر 110 صفحه ديباچة آقاي جلال رفيعي، و 85 صفحه متن نوشتة مرحوم راشد، به اضافة 25 صفحه فهرستهاي اشخاص، مكانها، كتابها و نشريات و لغات خاص و اصطلاحات محلي است؛ بنابراين مطالب منقول را ميتوان با استناده از همين فهرستها در اين چاپ پيدا كرد.
[2] . واقعيت آنكه يادآوري زنده ياد راشد از رسم شاهنامه خواني در ديار ما، به ويژه در بين روستائيان، صاحب اين قلم را به ياد پدر بزرگ مادريم- مرحوم ملا رجبعلي (فرزند ملا دوست محمد / دوستي) اصلاً از مهاجران هراتي، متوفي 1325- انداخت كه به كشاورزي در پيشكوه ميپرداخت و صدايي خوش و پنج جلد كتاب و عمري دراز داشت. اغلب شبها، مخصوصاً در زمستان كه پلههاي كرسي پر بود، شاهنامه را با صداي خوش ميخواند و گاه لاي كتاب را باز ميكرد، چون از حفظ بود. برخي شبها كتاب قطورِ چاپ سنگيِ ديگري، به نام طوفان، را بلند ميخواند و گاه به شدت ميگريست. كتاب طوفان نام اختصاري طوفان البكاء في مقاتل الشهداء (از ميرزا محمد ابراهيم بن محمد باقر هروي قزويني اصفهاني معروف به « جوهري»، متوفي 1353 قمري / 1216 شمسي) در سوگواري امامان است. مرحوم مادرم (حاجيه بانو فاطمه دوستي، 1291-19 آذر 1380) نيز تني قوي و محفوظات زياد- از قرآن، كليات سعدي، شاهنامه و خيلي از مَتَلها و داستانهاي كهن - داشت و در دورة كودكي من و دو برادرم، هر شب موقع خواب ميخواند و قصههايي را برايمان تعريف ميكرد.
|
|
آخرین بروز رسانی ( ۱۴ اسفند ۱۳۸۸ )
|