استادشهابی استادمحمود شهابی خراسانی فرزندحاج شیخ ابراهیم معروف به عبدالسلام سلامی تربتی وملقب به شهاب فقیه، استاد وفقیه گرانمایه درسال 1280شمسی(1321هجری قمری) درتربت حیدریه پابه جهان گذاشت.(درسواد اجازت ، نام وى به این صورت به کاررفته است:
ياد آن روزها به خيرکه با بابام به حمام خزينه دار ميرفتيم. به محض اين که صداي بابام بلند ميشدکه ميگفت:«زن، اون قوطي روغن وازلين را بردار بيار!»؛تنم به لرزه ميافتاد و مثل بيد ميلرزيدم. ازهارت و پورت او و اخم و تخمش ميترسيدم. وقتي عصباني ميشد،روي هر مير غضبي را سفيد ميکرد. گويي طاعون و حصبه به خانه مان حمله کرده است!
ياد آن روزها به خيرکه با بابام به حمام خزينه دار ميرفتيم. به محض اين که صداي بابام بلند ميشدکه ميگفت:«زن، اون قوطي روغن وازلين را بردار بيار!»؛تنم به لرزه ميافتاد و مثل بيد ميلرزيدم. ازهارت و پورت او و اخم و تخمش ميترسيدم. وقتي عصباني ميشد،روي هر مير غضبي را سفيد ميکرد. گويي طاعون و حصبه به خانه مان حمله کرده است!
قوطي وازلين برابر بود با روز جمعه ونوبت حمام رفتن من که در آن لحظه مرگم را از خدا ميخواستم. به يادم ميآمدکه فردا جمعه است و بايد دستانم را چرب کند و عنقريب است که مثل زلزله روي سرم خراب شود و به سراغم بيايد. مثل موش که به سوراخش ميخزد،في الفور به زير لحاف ميخزيدم و خودم را به خواب ميزدم. مادرم که حوصله سر و صدا را نداشت و مشغول ضبط و ربط و جمع و جور کردن اتاق بود و بچّه قنداقي و بقيه بچهها ي قد و نيم قد را براي خواب آماده ميکرد؛ با بي حوصلگي در جوابش ميگفت:«حاجي، بذار براي فردا، طفلکي بچه ام خوابه، کاري به کارش نداشته باش،باز امشب بيکاري و ميخواهي دعوا و مرافعه راه بيندازي؟...»،که پدرم ميدويد توي حرفش و با عصبانيت ساختگي ميگفت:«اين چرت و پرتها به کار من نميآيد.» و بعدش به طرف من که زير لحاف قايم شده بودم خيز برمي داشت، به ناگهان بلند ميشد و من زير چشمي از زير لحاف ترسان و لرزان او را نگاه ميکردم. مثل شمربن ذوالجوشن بالاي سرم حاضر ميشد. لنگ مرا ميگرفت و مثل موشي که از سوراخش بيرون بکشند، مرا از زير لحاف بيرون ميکشيد. در آن موقع من بيچاره نصف عمر شده بودم و رنگ به رو نداشتم. با عصبانيتي همراه با شوخي ميگفت:«جعلّق، کجا ميخواي قايم بشي؟ قايم باشک بازي بس است، بيا بيرون حيوونکي.» سپس مرا مقابل خود مينشاند و با وعده و وعيد نقل نخودي و شکر پنيرو ليسک و ده شاهي پول،در قوطي روغن وازلين را که برايش همانند قوطي حلواي تن تناني ميمانست با چه به به و چهچهي باز ميکرد و هنگام باز کردن هم يک بسم الله غليظ از ته گلو چاشني آن ميکرد. هنوز که هنوز است سر نماز، اول حمد وسوره به يادش ميافتم. يادم هست قوطي سبز رنگ يک کيلويي وازلين شبيه بود به قوطيهاي روغن نباتي يک کيلويي که تازه به بازار آمده بود و آرم شرکت نفت با رنگ قرمز عنّابي روي قوطي خود نمايي ميکرد، که هنوز از آن متنفرم.
چشمتان روز بد نبيند، مثل عقرب جرّاره به جانم ميافتاد و حالا نمال کي بمال!در حالي که دستهايم را چرب ميکرد، اگر بد قلقي ميکردم در حين چرب کردن، چند تا پس کلهاي جانانه هم نوش جان ميکردم. مرتب تکرار ميکرد: «بمال لفتش نده،خوب مالش بده که ملايم شود،تا فردا در حمام خوب کيسه کني و چرکش پاک شود.» بعدش توي کوکم ميرفت و اگر درست تن به کار نميدادم، حاجي دک و پوزم را به هم ميماليد و يک مشت ومال حسابي قبل از حمام مهمانم ميکرد.
پشت دستان من بخت برگشته که بر اثر خاک بازي چرک زياد گرفته،اصطلاحاً کبره بسته بود. چون درآن زمان صابون و آب گرم و دستشويي وجود نداشت و فقط به آب حوض اکتفا ميکرديم؛ در نتيجه دستهايمان ترک ترک ميشد - آن هم از نوع ناجورش. ميسوخت و از سوختن زخمها واز ترس بابام يواشکي و آهسته اشک ميريختم و گريه ميکردم. بعد که کارش تمام ميشد، به مادرم ميگفت: «حاج خانم، بيا دستها ي بچه رو تو جوراب بکن.» حالا خر بيار و باقالي بار کن! يا به قولي حالا خر بيار و رسوايي بار کن؛ آنهم چه رسوايي؟ مثل پاي گربه که توي پوست گردوگير بکند، من هم گير افتاده بودم. به مترسک بيشتر شباهت داشتم تا آدميزاد.
مادرم هم به اجبارو از روي کراهت و پاورچين پا ورچين، بفهمي نفهي دلسوزانه، از روي رحم و شفقت و مهرمادري به طرف من ميآمد و دو تا جوراب کهنه و و صله دار که پدرم حيفش آمده بود آنها را دور بيندازد با خود ميآورد که دستهاي مرا داخل آن بگذارد تا در موقع خواب رفتن من لحاف چهل تکه مان که شصتِ هر کداممان از يکي از سوراخهايش بيرون ميآمد، چرب و چيلي نشود. با نارضايتي من، دستهايم را داخل جورابهاي زهوار در رفته پدرم ميکرد و با يک وجب کش کهنه که از تنبان به جاي مانده بود،ساق دستهايم را از ترس اين که لحاف عزيزش چرب نشود، با شقاوت و قساوت بي حد و وصفي محکم و جدا جدا ميبست تا مبادا جورابهاي يادگاري ابوي عزيزم از دستان مبارک بنده حقير ضعيف لاغر مردني ــ با ساق دستاني كه به قول مادرم به دست آهو شباهت داشت و به قول مادر بزرگم ني قلياني بود - بيرون بيايد. و من مثل ابر بهار گريه و از کار او ممانعت ميکردم.
خروسخوان قبل از اذان صبح، مثل اجل معلّق بالاي سرم حاضر بود و با لگد مرا از خواب بيدار ميکرد. مثل اين که کک به تنبانش افتاده باشد! دستپاچه بود که زودتر به حمام رفته و تا آفتاب در نيامده، خودمان را به خانه برسانيم. تصميم داشت آن روز جمعة زيبا را به کامم تلخ کند. يک بقچه بزرگ لباس زير بغلش ميزد و بقچه ديگر که شامل لنگ و قطيفه و زير انداز و حوله و غير ذالک بود روي سرم ميگذاشت و ميگفت: «مواظب باش نيفتد» و راهي «حمام استاد رجب» ميشديم و مثل هميشه که زمستان و تابستان پاي پياده حرکت ميکرديم، با طمطراق به راه افتاديم. در راه، بعضي مواقع که سرحال بود، شعر بلند بالايي را با خود زمزمه ميکرد که فقط بيت اولش به يادم مانده است:
کلمه کدو را چنان بلند و کشيده و مد دار ميگفت که من به ناگهان قصه کدو قلقله زن به يادم ميآمد. بقچه بد مصّب سنگين بود و نزديک بود گردنم بشکند. هنّ و هنّ کنان،چرتي وپرتي وکورمال کورمال به دنبال او راه ميافتادم.و او هراز گاهي به عقب بر ميگشت و ميگفت:«جان بکن،کمي تندتر راه بيا!» انگار ميگفتي كه حمام را براي اوقرق کرده اند. هول وهراس داشت. به گمانم فکر ميکرد که آب خزينه به ته خواهدرسيد، يا اين که آب سرد خواهد شد. چشمتان روز بد نبيند؛ داخل حمام که ميشديم، واويلا بود. قوم يأجوج و مأجوج، چاق وچله،لاغر و مردني، طاس و کچل، دراز و آل، خپل و کوتاه،کور وکچل،موي دار و بي مو، همه دور هم جمع شده،داخل خزينه و بيرون خزينه در انتظاربودند. انگار خزينه حکم حوض خانه شان را برايشان داشت. داخلش ميلميدند و کيفور ميشدند و چرکها را به آب ميدادند و با همان معجون نيز دهانشان را ميشستند و.... فضاي حمام، بخار آلود و داغ بود و بوي گند چرک و صابون خانگي و مواد نظافتي، لولههاي دماغت را ميترکاند. در صحن حمام هم همه سرگرم اختلاط بودند.
واي خداي من، چه بگويم!... در عالم بچگي و ناداني خودم انگار عزرائيل را به ناگهان ديده بودم! بنده خدا، استاد غلامرضاي دلاک با کيسه زمخت و زبر و دلو جيري اش و با هيکلي قلچماق و با فرياد بلند و چشمهاي قرمز و از حدقه درآمده اش، لنگ بسته و آماده به خدمت منتظر بود که به جان من ضعيف لاغر مردني که پنج شش سالم بيشترم نبود بيفتد و با حدّت و شدّت و حرارت، کما في السابق با آن کيسه قزويني زبر و زمخت لعنتي اش که به گمانم از پشم شتر و موي بز بافته شده بود، چرکي را که از آن حمام تا اين حمام که حدود دوهفته ميشد به تنم نشسته و چسبيده شده بود، بخيساند و با زور و زحمت و قوّت بازو بمالاند و اصطلاحاً فتيله کند روي پوست تن سرخ شده ام و به معرض نمايش بگذارد. و بعد از اندکي تأمل هم كه ماحصل كارش را به رخ پدرم ميکشيد که: «اين هم از تحفه نطنز سر کار!»؛ با يک سطل آب داغ آنها را بشويد واز تنم بزدايد. البته پدرم هم صبورانه در جوابش بعضي وقتها اين حكايت منظوم را ميخواند:
بوسعيـد مهنـه در حمــام بـود قايمش افتاده مردي خــام بود
شوخ شيـخ آورد بر بــازوي او جمع کرد آن جمله پيش روي او
بعد از آن پرسيد از آن شيخ مهـان که جوانمردي چه باشد در جهان؟
گفت:عيب خلق پنهان کردن است شوخ او بر روي او ناوردن است
اوستا غلامرضاي دلّاك هم يك احسنت احسنت و بله آقا، بله آقايي ميگفت؛در حالي كه حس ميكردم چيزي هم از شعر نفهميده بود. سپس هنوز شروع به کار نکرده بود، پا پيش ميگذاشت که پس نيفتد. با صداي درشتش ميگفت: «درست بشين بچه،اين قدر بامبول در نيار و وول نخور!». او به حساب خودش ميخواست زهر چشم بگيرد که بهانه گيري نکنم.
من هم که در بد مخمصهاي گير کرده بودم، از روي استيصال و پريشاني مجبور بودم کيسه کشيدن و مثل مار پوست انداختن خود را تحمل کنم. تازه تا يکي دو روز بعد از حمام هم بايد با سوزش دور گردن وپشت گوش و گرده ام کنار ميآمدم. او هم به خاطر اين که خودش را براي پدرم عزيز كند و وانمود کند که خوب کيسه ميکشد، گهگاه هنّ وهنّ ميکرد و لفت و لعابش ميداد و من مادر مرده هم که از فرط کيسه کشيدن مثل لبو قرمز شده بودم، تحمل ميکردم و خون دل ميخوردم. در همان حال تصميم گرفتم به محض اين که از حمام بيرون آمدم و تا موقعي که پدرم مشغول پول دادن به استاد رجب و سر حمامي و واکسي و قهوه چي هست، در تاريکي صبحگاهان، دو چرخه فکسني او را پنچر کنم.
زير پنجههاي قويّ استاد غلامرضا دلاک و در تماس با کيسه زمخت او دست وپا ميزدم،جلز و ولز ميکردم و هر چي فرياد ميزدم وعجز ولابه ميکردم و ميگفتم:«آقاي استاد غلامرضا، بسه ديگه تميز شدم،تو رو خدا دست از سرم بردار!...»؛ فايدهاي نداشت که نداشت. وقتي او بيتابي مرا ميديد،مي گفت:«بچه، اين قدر ادا و اطوار از خودت در نيار!» گويا تصميم گرفته بود پوست از سرم که چه عرض کنم،پوست از تنم بکند؛چرا كه مرتب ميگفت: «اين قر و غمزهها را براي ننه ات در بيار، بذار کارم را درست انجام بدم. نميخواي که گربه شوي از حمام بري بيرون؟ها؟....»
***
آن روزها يادش بخير؛ به محض اين كه وارد حمام ميشديم، تابلوي نظرم را جلب ميكرد كه هنوز كه هنوز است و 50 سال از آن روزگار ميگذرد، متن نوشتة آن را به ياد دارم و هيچگاه آن دو بيت شعر كه شاعرش را نميشناسم، فراموش نميكنم. معمولاً آن تابلو پشت سر اوستا(صاحب حمام) كه لنگي مثل شال روي دوشش انداخته و روي چارپايه چوبي كه متكا كهنهاي هم روي آن قرار داشت، نشسته بود، نصب ميشد؛ و رويش چنين نوشته بود كه:
هر كه دارد امانتي موجود بسپـارد به بنده وقت ورود
نسپـارد، اگر شود مفقود بنده مسؤول آن نخواهم بود
و من بي سواد و كنجكاو، يا به قول پدرم فضول، كه هميشه ميگفت: «مگه فضولي كه اين قدر ميپرسي؟»؛ مدام از پدرم ميپرسيدم: «آقاجان، آقاجان!... اين امانتي موجود، يعني چي؟» و او هم از سر بي حوصلگي پاسخ ميداد: «يعني پول و پله» و من كه ول كن نبودم، باز ميپرسيدم: «آقاجان، آقاجان!... پول كه پول است، پله يعني چي؟» و او نگاهي غضب آلود به من ميكرد و ميگفت: «پله يعني پول و پله ديگه! بزرگ كه بشي ميفهمي، حاليته؟... حالا زود باش لباساتو در بيار تا حمام شلوغ نشده بريم كلكش رو بكنيم و زود بيايم بيرون.» اين دفعه با اخم و تخمي كه او داشت، ديگر جرأت نميكردم بپرسم كلكش را بكنيم يعني چه؟! ولي خب، از انصاف هم نبايد گذشت كه وقتي سرحال بود و سردماغ، جواب تمام سؤالهايم را كه از او پرسيده بودم يا ميپرسيدم، از سير تا پياز برايم ميگفت. چون كه بهترين باباي دنيا بود.
خلاصه مشغول لباس كندن بودم تا به قول بابا بريم داخل حمام شويم و كلكش را بكنيم. به آخرين تكه لباس كه رسيدم تا از تنم بيرون بيارمش، ناگهان مثل هميشه از خجالت رنگم مثل گچ سفيد شد. اين پا و واون پا ميكردم كه موضوع را پدرم فهميد و گفت: «وروجك، بياجلو، من لنگ را برايت ميگيرم تا تو لباست را عوض كني. راحت باش، كسي متوجه تو وروجك نيست.» هنوز ميخواستم بپرسم وروجك يعني چه، كه زبانم را گاز گرفتم و با خود گفتم: «بزرگ بشي ميفهمي» و سعي كردم هر چه زودتر لنگ را به دور خودم بپيچم كه كسي مرا نبيند. لنگ كه چه عرض كنم، چادر كاميون! از بس كه بزرگ بود. پدرم آن را دو دور، دور كمرم ميبست و بعد دو سر آن را دور گردنم گره ميزد؛ زيرا كه لنگ را دور كمرم درست و حسابي نميتوانستم محكم كنم و نگهدارم و ناگهان پايين ميافتاد. با آن قيافه و با آن لنگ بزرگ و بلند و آهاردار كه با پشت پايم تماس داشت و با گردني باريک و به قول مادربزرگ: دست و پاي ني قيلاني و کلهاي که با نمره ي 2، شب قبل از حمام اوستا اکبر برايم ماشين کرده بود، خدا ميداند که چقدر خنده دار بودم. خون خونم را ميخورد، کارد ميزدي خونم در نميآمد، هنوز داخل خزينه نرفته بودم که در سر بينهي حمام مدام خودم را در آينه نگاه ميکردم. از اين قيافهاي که پيدا کرده بودم حرص ميخوردم و يک ريز نق ميزدم و قرولند ميکردم و بهانه ميگرفتم و نزديک بود که اشکهايم سرازير شود.
بخار تمام فضاي حمام را پر کرده و اشباع شده بود، بطوري که قطرات درشت آب که خيلي هم سرد بود از شيشههاي سقف گنبدي حمام که براي روشنايي تعبيه شده بود، هرزگاهي با سرعت فرود ميآمد و با برخورد با پوست بدن، تن آدمي را ميآزرد و آدم چندشش ميشد و تنش مورمور ميگرديد و من به ناگاه با برخورد هر قطره، بر خود ميلرزيدم که از هر شکنجهاي بدتر و زجرآورتر بود.
کف حمام بيش از اندازه داغ و تحملش سخت و جانفرسا بود و من فلک زده که مدت زيادي بود زير دست اوستا غلامرضا جلزّولز ميکردم، از داغي کف حمام ميسوختم، جا عوض ميکردم، اينور و اون ور ميشدم و مدام جم ميخوردم و نميتوانستم داغي کف حمام را تحمل کنم. دست خودم هم که نبود، طاقتم طاق شده و حوصله ام سر رفته بود. اوستا غلامرضا دلاک هم مدام غر ميزد و يکريز ضمن ثابت نگه داشتن من ميگفت: «آروم بگير جغله! تمام شد.» و در همين حيص و بيص به ناگهان دلو جيري پر از آب داغ را که به اندازه يک استخر آب داغ داشت، روي سر من ذليل مرده و مفلوک که ديگر جاني برايم باقي نمانده بود خالي ميکرد، که تمام شدني هم نبود و نزديک بود زير آبشاري از آب داغ نفسم بند بيايد. کم مانده بود که تنم تاول بزند. دستپاچه شده و زير آبهاي داغ دست و پا ميزدم و همانند مرغ نيم بسمل داشتم بال بال. در دلم آن بيچاره را نفرين ميکردم.
با اين وضع،پدرم که پهلوي من نشسته بود، بي انصافي ميکرد و ميگفت: «باز اين بي پير برات علي تون تاب از سوخت مضايقه کرده، تنبلي کرده و آب خوب داغ نشده است. حمام لامصّب مثل تن مرده سرد است، شوخ از بدن جدا نميشود.» من که، هم از زير و هم از بالا ميسوختم،در دلم ميگفتم:«بابا خدا انصافت بدهد! پدر آمرزيده تو که از برات علي تون تاب هم بي انصاف تري!اي پدر آمرزيده، بچه ات داره جزغاله ميشه، پاک روغنش درآمده، از هُرم و حرارت حمام جاني برايش باقي نماند است! هنوز ميگي حمام سرد است؟!»
بالاخره کيسه کشيدن تمام شد و حالا نوبت ليف و صابون زدن بود. اوستا غلامرضا مدام ليف بزرگش را که به بزرگي مشک ماست بود، مرتب باد ميکرد، صابون ميزد، کف درست ميکرد، ميفشرد و کفها را سرازير ميکرد روي سر من و پياپي با منّت ميگفت: «بيکار ننشين، سرت را دست بکش، گوشهايت را تميز کن. چلاق که نيستي، لا اقل سرت را يک برسي بکش. آن هم چه برسي، که به درد قشو کردن [برس زدن]اسبها ميخورد.
کي جرأت داشت بگويد چشمم ميسوزد. بايد ميسوخت يو ميساختي و تحمل ميکردي. کار به جاهاي باريک که ميکشيد و کارد که به استخوانم ميرسيد، ناگاه به ناچار جيغ ميکشيدم و از ته دل فرياد بر ميآوردم كه: «آهاي سوختم... آخ چشمم... واي چشمم...» که آن بي انصاف هم بلافاصله و ضرب العجل دلوي ديگر از آب جوش را روي سرم خالي ميکرد؛ انگار كه آماده در آستين داشت! حس ميكردم كه انگار منتظر جيغ و فرياد من بود. بالاخره هم با آب داغ، کف صابونها را از تنم ميشست.
خدايا اين چه جان کندني است؟ همه اش ثانيه شماري ميکردم که کي از دست اين آدم خلاص خواهم شد! بي انصاف، ول کن هم نبود كه و مرتب صابون ميزد و آب داغ را که انگار ميگفتي از زير شير سماور سرازير است، روي سر من فلک زده مادر مرده خالي ميکرد. گويا تصميم گرفته بود آن قالب صابون نيم مني را با سر من تمام کرده، به حبه قندي تبديل کند. خلاصه آخرين دلو آب جوش را که روي سرم ريخت، چنان محکم با کف دست زبر و سنگينش به پشتم زد که صداي رعد آساي آن در زير سقف گنبدي و قديمي حمام اوستا رجب طنين انداخت. نزديک بود شيشههاي نور گير سقف فرو ريزد. به دنبال آن با صداي دو رگه و نکره اش گفت: «خلاص! حاجي، حاجي مکه. بدو برو تو خزينه خودت را آب بکش جوجه!»
انگار دنيا را به من داده بودند. آهي از درون کشيدم و خدا را شکر کردم که از دست او خلاص شده ام. بيش از اندازه خوشحال شدم و ناخود آگاه همچيي بفهمي نفهمي نيشم هم باز شد. چشمهايم را که از ترس فرو رفتن آب صابون محکم بسته بودم که نسوزد، باز کردم و با عجله لنگ را به دور خود پيچيدم و مثل فنر فشردهاي به ناگهان از جا در رفته و بلند شدم تا هر چه زودتر خودم را از زير دست اين كيسه كش حمّامي نجات دهم و خودم را به خزينه برسانم.با اين حال، چشمانم پرپر ميکرد و سياهي ميرفت و درست و حسابي جايي را نميديدم. تلو تلو ميخوردم و عنقريب بود که با مخ به زمين بخورم و کف حمام پخش و پلا شوم. ناگهان فرياد برآورد: «آهاي سوسلينگ!... بپّا زمين نخوري، حواست کجاست؟!» سعي کردم هر چه زودتر از او دور شوم و خودم را به خزينه برسانم. انگار از طاعون فرار ميکردم! گويا از صدايش هم خوشش ميآمد، زيرا بعضي وقتها هم که کيفور بود آواز ميخواند:
يک حمومي من بسازم چل ستون چل پنجره
کج کلاه خان توش بشينه با يراق و سلسله
...جونم چهل ستون چهل پنجره... را با خودش زمزمه ميکرد و فکر ميکرد که صداي خوبي دارد. آن هم در حمام، ولي نميدانست که صدايش بلاتشبيه شباهت به صداي خر کربلايي من رضا داشت! فقط خودش بود که از صدايش خوشش ميآمد.
***
واي که چه حالي ميداد. هنوز نرسيده به خزينه، خودم را در هوا رها کرده، جفت پا ميانداختم داخل خزينه؛ شُلُپّس! و با فرياد بزرگترها که داخل آب مشغول غسل کردن و شستن دندانهاي مصنوعي شان بودند و هر کسي مشغول کار خود بود، روبرو ميشدم. هر کدام چيزي ميگفتند و غرولند ميکردند. يکي ميگفت: «بچه، سر که نياوردي!» پيرمردي مهربان با ريش حنايي اش خندهاي کرد و گفت: «امان از دست اين بچههاي تخس و شيطون!» ديگري ميگفت: «بپا بچه جان، حواست کجاست؟» و آن ديگري فرياد بر ميآورد: «آهاي يابو، دست و پاتو جمع کن!».... و من ِ خلاص شده از اسارت و از دست اوستا غلامرضا، انگار كه نه انگارچيزي ميشنيدم. گوشم بدهکار اين حرفها و چرت و پرتها نبود و مدام ميرفتم زير آب و ميآمدم بيرون و مثل بچه اردکي با فرو کردن سر زير آب مدام آب بازي ميکردم و وقتي از داد و فرياد پيرمردها خسته ميشدم، از خدا خواسته فوري از داخل خزينه همانند پنگوئني که از حوضچه يخي بيرون ميپرد، از خزينه بيرون ميپريدم و به طرف دوش ميدويدم.
مدتي ميشد که دو سه تا عَلَمي دوش نصب کرده بودند و آبي زلال از آنها سرازير بود و تن آدمي را نوازش ميداد و من که خيلي گرمم بود دوش را سرد ميکردم و دو سه قلپ از آب خنک و گواراي دوش ميخوردم. ولي افسوس که بزرگترها منع ميکردند و ميگفتند: «در زير دوش، آدم خوب آب کشيده نميشود.» از نظر آنها دوشها نجس است و براي آخرين آب کشي حتماً بايد داخل خزينه و در آن آبهاي کثيف سر فرو ميبرديم و به اصطلاح ايشان بايد خودمان را در خزينه آب ميکشيديم تا طاهر و پاک شويم. من هم خوشحال بودم که کار استحمام تمام شده، کيسه کشيده و ليف هم زده ام و ديگر کاري ندارم به غير از آب بازي. مدام يا زير دوش بازي ميکردم يا داخل خزينه آب بازي و غواصي ميکردم.
هنوز چند ثانيهاي زير دوش نبودم که يکي به در حلبي دوش ميزد و ميگفت: «بچه بدو بيا بيرون، بازي بسه» و پدرم با چشم و ابرو اشاره ميکرد و چشم غره ميرفت، يا همان طور که زير دست اوستا غلامرضا مشغول کيسه کشيده شدن بود، فرياد برمي آورد که: «اون دماغ واموندهات را خوب فين کن تا بتوني درست نفس بکشي، با تو هستم ميفهمي؟» و هنوز کلمه با تو هستم ميفهمي از گلويش درست و حسابي بيرون نيامده بود كه مجدداً با فرياد ميگفت: «بسه ديگه جعلّق! آبها را حروم نکن، چرا اسراف ميکني؟ ببند اون شير آب رو، بدو بيا پاهات رو سنگ پا بکش. به اون پاشنههاي وامونده ت يک نگاهي بنداز؛ به پاي شتر بيشتر شباهت داره تا پاي آدميزاد!»
پا و پاشنه پا، که چه عرض کنم، از بس که پوستههاي روي هم انباشته شده کبره بسته و خيس خورده بود؛ ورم کرده، چروک چروک شده و ميسوخت و از کلفتي کف پايم به پوست کرگدن شباهت داشت، نه به پاي شتر. به حدي چروک شده بود که بعد از حمام درست نميتوانستم راه بروم. پيرُک شده بود و به زور در کفش جاي ميگرفت و کفش پاهايم را ميآزرد و هنگام راه رفتن تا مدتي ميسوخت. به ناچار و با اصرار پدر و با اکراه و از روي اجبار شروع ميکردم به سنگ پا کشيدن به کف پا و ساباندن پاشنه پا و دندم نرم، بايد پاشنه پا را به قول پدرم همانند بلور ميساختم. گوشهاي در صحن حمام مينشستم و ضمن سنگ پا کشيدن به آب صابونها و آبهاي کف آلود و کثيف و شوخهايي که از تن اين و آن سترده و جدا شده و شسته ميشد و با آب از زير دست و پاي من عبور ميکرد، نگاه ميکردم و جريان آب جاري شده در کف حمام را دنبال ميکردم تا به جوي کوچک کنار حمام وصل ميشد و دم چاهک زير کوهي از کف صابون که روي هم تلمبار شده بود فرو ميرفت تا خود را به خندق و مادر چاهها برساند.سر برگرداندم ديدم كه اوستا غلامرضا دست به کمر زده بود،داشت پپسي شش قراني را سر ميکشيد و هر ازگاهي هم با دامن لنگش عرق پيشاني اش را پاک ميکرد. من بيچاره هم كه از ديدن اين صحنه آب دهنم راه افتاده بود.
عرق از سر و رويم ميريخت. صورتم گل انداخته بود و تنم ليز و سرنده شده بود. تشنه که ميشدم خودم را به سر بينه حمام ميرساندم تا هم خنک شوم و هم شکمي از عزا درآورده، تشنگي را برطرف کنم و سيراب شوم. بشکه قراضهاي حلبي، از عهد بوق، روي چهارپايه چوبي پوشانده از خزهاي سبز رنگ قرار داشت که روي آن نوشته بود:«بنوش به ياد حسين». يك ليوان رويي کج و معوج، درب و داغون و گچ گرفتهاي هم که نشانگر عمر طولاني آن بود، روي بشکه به چشم ميخورد که همه با آن آب ميآشاميدند. با عطشي که داشتم، ليوان را که به بزرگي پارچي بود پر کردم و با حرص و ولع سر کشيدم. چقدر گوارا بود. وقتي چشمانم به ته ليوان گچ گرفته و تهي از آب خيره ماند، آن وقت فهميدم که ليوان آب تمام شده است. به سرعت شکمم از آب بالا آمد و نفس زنان ليوان را روي بشکه گذاشتم و به سرعت به صحن حمام برگشتم. شکمم همانند مشک دوغ تلم زني، لُق لُق و لُم لُم ميکرد. فردي در زير دوش با فريادي بلند صدا ميزد: «خشک... آهاي خشک...بيار...».
صداي خشک بيار هنوز در گوشم طنين انداز است. بعضيها که زير دوش بودند و کار استحمامشان تمام شده بود و تصميم به بيرون آمدن داشتند فرياد ميزدند: «خشک» و اين کلمه را چنان ميکشيدند که گويا شين خشکشان شش تا نقطه داشت يا شين خشکشان شش تا شين داشت و در ادامه کمي کوتاهتر فرياد بر ميآوردند: «خشک... خشک بيار....»؛ يا اين که اوستا غلامرضا برايشان صدا ميزد و با تکرار کلمه خشک، جامه دار را خبر ميکرد و عجيبتر از همه آن که جامه دار در سر بينه صداي طرف را با اين همه فاصله و اين همه سر و صداي داخل حمام ميشناخت و في الفور حوله و لنگ يا قطيفه طرف را از داخل بقچهاش برميداشت و مثل يک خدمتکار وظيفه شناس، پشت در حلبي دوش منتظر ميايستاد تا مشتري از زير دوش بيرون بيايد و جامه دار، لنگ خشک را به کمر ايشان ببندد و حوله را روي دوشش پهن کند و لنگ ديگر را هم به عنوان سر خشک کن، همانند سرپيچ و شال سر جهت خشک شدن موهاي مشتري به سرش بپيچد - آن زمان از سشوار که خبري نبود! ــ و با بفرما بفرما گفتن، حضرت اجل را تا سر بينه حمام بدرقه کند. بعد از آن هم که نوبت مشت و مال بود و چاي قند پهلو با استکانهاي کمر باريک و نعلبکيهاي شاه عباسي.
بعضيها هم که با همان لنگ خيس تا حوضچه آب سرد سر بينه، مدخل ورودي سر حمام، ميآمدند و بعد پاهايشان را داخل حوضچه آب ميکشيدند. در آنجا بود که جامه دار برايشان خشک ميآورد که همان لنگ خشک و حوله شان بود. من و پدرم از آنهايي بوديم که در سر بينه از خشک استفاده ميکرديم و پدرم دوست نداشت حولههايمان را به داخل صحن حمام بياورند که مبادا آلوده يا نجس شود. در موقع تعويض لنگ خيس با لنگ خشک و استفاده از حوله و قطيفه، باز جان به لب شده و نصف عمر ميشدم. نصف گوشت بدنم آب ميشد و در فکر بودم که چه ترفندي به کار ببرم تا هر چه زودتر لنگ خيس را با لنگ خشک عوض کنم. وقتي تصورش را ميکردم که الآن در سر بينه و در شاه نشين مينشينم و پادو زيرم حوله خشک و تميز پهن ميکند، استکان چايي که تومني
سي شاهي با بقيه چايها توفير داشت، جلويم ميگذارد؛ از خوشحالي سر از پا نميشناختم. همه اش دعا ميکردم که از قندهاي درشت تعداد بيشتري در نعلبکي بگذارد که متأسفانه بر عکس بود و بيشتر از دو حبه قند در نعلبکي چيز ديگري ديده نميشد.
با اين افکار بود که به سرعت به طرف بقچه گل مگلي لباسهايم ميدويدم. آخ که چاي خوردن در سر بينه حمام چه کيفي داشت؛ بابام هيچ موقع چاي نميخورد و منتظر ميشد که من چايي ام را بخورم اما مش قاسم او را يک مشتمال حسابي ميداد و انعام خوبي هم از پدرم ميگرفت. تا آن موقع که من چاي ميخوردم، پدرم دستمزد دلاک و انعام جامه دار و پادو و دستمزد صاحب حمام - اوستا حمامي - را ميداد.
خسته و کوفته، مثل شير برنج وارفته، سلانه سلانه به طرف خانه راه ميافتاديم. هنوز نيش آفتاب زده يا نزده بود كه از در حمام خارج ميشديم و من با نگاه چپ چپ به دوچرخه اوستا غلامرضا، با دندان قروچه و با غيظ و نفرت فراوان از کنار آن ميگذشتم و پنچر کردن دوچرخه اش را به دفعه بعد موکول ميکردم. ناي راه رفتن نداشتم و به اميد صبحانهاي خوشمزه و چاي نبات عازم منزل ميشديم. هميشه در راه برگشت، پدرم اين شعر را با خودش زمزمه ميکرد:
اگر رفيق شفيقي درست پيمان باش
حريف حجره و گرمابه و گلستان باش
شکنج زلف پريشان به دست باد مده
مگو که خاطر عشاق گو پريشان باد...
خموش حافظ و از جور يار ناله مکن
تورا که گفت که در روي خوب حيران باش
سفره پهن بود و اولين چاي نبات را مادر جلوي من ميگذاشت. صبحانه را که ميخوردم، به دو ميآمدم داخل کوچه براي بازي گرگم به هوا و با بچههاي همسايه مان، شمسي و جعفر، خاک بازي ميکرديم. خودمان را روي زمين پهن ميکرديم يا چهار زانو ميزديم، مقداري خاک را به صورت تپهاي مانند و کاسهاي وارونه درآورده و روي آن آب ميپاشيديم و پس از شلپ و شلوپ فراوان روي آن دست ميکشيديم تا صاف شود و ضمن آن با آهنگ بلند ميخوانديم: سر کَل ميتراشونيم، يک مو سياه يک مو سفيد بدربيا!
سطح تپه کوچک و صافي که درست کرده بوديم،واقعاً همانند سر کچل هم بود! نگاه ميکرديم تا مويي پيدا کنيم. نميدانم دنبال موي سر آدم بوديم يا حوا؟! همان آدمي که خداوند متعال از گل آفريدش و ما در همان خاک و گِل به دنبال موي سر او بوديم و عقلمان قد نميداد که از همين خاکيم و به همين خاک باز خواهيم گشت. بله، ما در خاکهاي کوچه به دنبال موي سياه يا سفيد حضرت آدم بوديم و کنجکاوانه خم شده و داشتيم به تل خاکي که جلومان بود نگاه ميکرديم، که ناگهان سوزش عجيبي در پشت گردندم احساس کردم. پس کلهاي بدي خورده بودم؛ به طوري که سرم خم شده و نوک دماغم و قسمتي از صورتم به همان تپة ساخت خودم برخورد کرد و متعاقب آن فرياد مادرم را شنيدم که با عصبانيت و از روي دلسوزي ميگفت:«نيم ساعت نميشه که مثل يک دسته گل از حموم دراومدي؛ باز شروع کردي به خاک بازي؟!... تا گوشهايت را نبريدم، بدو بيا تو حياط.... يلّلي تلّلي بسه ديگه، درس ديروزت را بايد پس بدهي، مگه فردا نميخواهي بروي مکتب؟ اگر درست را بلد نباشي آقا سيد حسين فلکت خواهد کرد.»
نوک دماغ و صورتم بر اثر تماس با زمين خاکي شده و قيافه خنده داري پيدا کرده بودم. سر برگرداندم که شمسي دختر همسايه مان را با چهرهاي کودکانه، معصوم و زيبا ديدم.
نيم تنه عروسکي با موهاي طلايي و بدون دست و پا در دستش بود که بالاي سرم ايستاده و مهربانانه به من نگاه ميکرد. موهاي طلايي شمسي در تلألؤ خورشيد صبحگاهي ميدرخشيد. لبخندي مليح و کم رنگ بر روي لبهايش نقش بسته بود و از چهره اش ميخواندم که به من ميگويد: «متأسفم!». و من همچنان در بازيهاي کودکانه غرق بودم. پس کله ام ميسوخت و نگاه شمسي به رويم، سايه انداخته و سنگيني ميکرد.
یادداشت های بازدید کننده گان
نویسنده مهمان(مهمان) در تاریخ ۲۹/۱۰/۱۳۸۹ ساعت ۱۵:۴۸ سلام قرار بود وبلاگ http://torbatcity.blogfa.com/ به لينك ها تون اضافه بشه . ممنون